زين العابدين شيروانى
585
بستان السياحه ( فارسي )
شاه همه دلبران كشمير توئى * خرّمدل آن سپاه كش مير توئى آن حور كه رُوح مىسزد كش كويند * اندر كف پاى نازكش مير توئى ميوهء سردسيريش فراوان و حبوب و سيما بر بخش ارزان و زعفران بسيار حاصل مىشود شال ترمه مخصوص آن ديار است و كورك شال از سمت تركستان و از راه تبّت مىآورند كويند هجده هزار دستكاه شالبافى دارد راقم كويد كه هشت ماه و نيم در آن شهر بوده و با اكابر و اعاظم آن ديار صحبت نموده است كه ذكر همه باعث طول كلام مىشود لاجرم بذكر سه نفر ايشان اختصار خواهد نمود ذكر جمال حال و حال جمال احمدجو مخفى نماند كه در هر ملك و ديار قاعده و قانونست كه بجهة تعظيم در اوّل و يا آخر اسم شخص كلمه آورند و آن شخص را به آن كلمه تعظيم كنند در ايران عموما در اوّل لفظ آقا زياد نمايند مثل آقا احمد و آقا محمود و در بلاد روم اين كلمه را در آخر اسم افزايند مثلا احمد آقا و محمود آقا كويند و در عرب كلمهء شيخ آورند و در بلاد توران شان و در هند ميان و در كشمير جو افزايند لغت كشمير غير از لغت هند و روم و تركست و مشابهت به هيچ لغت ندارد فقير در خانقاه امير سيد على همدانى نشسته و باب خاطر بر روى اغيار بسته و ديدهء عبرت كشاده بود و به هر طرف و به هر كس مشاهده مىنمود ناكاه نظرم بر جوانى بل روح روانى افتاد كفتم ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ طرفهپيكرى ديدم كه چشم چراغ جهان چنان آفتابى نديده و شكفت مظهرى مشاهده كردم كه كوش اختر زمان چنان ماهى نشنيده مصراع آن آفت زمانه و آن فتنهء جهان چون بدان مكان در آمد اين بيچاره از ديدن آن دلبر زمانى از خويش رفت و بازآمد و بىاختيار اين بيت از زبان جارى شد بيت ظاهرش در لباس احمد جو * باطنش لا إله الّا هو كفتم اين چه بود كه يكباره دلم را ربود العشق نار يقع فى القلوب يحرق ما سوى المحبوب عشق چيست و آن را چه معنى است فلا تكن من الغافلين و هو انيس العاشقين و ذخيرة العارفين و سوزنده كفر و دين و محوكنندهء شك و يقين اشعار عشق هيچ آفريده را نبود * عاشقى جز رسيده را نبود عشق با سر بريده كويد راز * زانكه داند كه سر بود غمّاز آب آتشفروز آمد عشق * آتش آبسوز آمد عشق عشق و مقصود كافرى باشد * عاشق از كام خود برى باشد عشق و معشوق اختيارى نيست * عشق از آنسان كه تو شمارى نيست عاشقى جز نه كار فرزانه است * عقل در راه عشق ديوانه است نشنيدى كه آن بزرك كفته كه عشق را خورد مشمار كه مزاج آتش دارد آن سوزندهء برون و اين سوزندهء درون امّا از فرهاد پرسيدند كه مزاج عشق كرم و خشك است سبب فربهى تو چيست جواب داد كه عشق بطبع من سازكار و دلجوست و سمندر در آتش نيكوست مثنوى هست حيوانى كه نامش اشقر است * او بضرب چوب زفت و لمتر است چونكه چوبش مىزنى به مىشود * او ز ضرب چوب فربه مىشود اكسيريان كفتهاند كه چون صد مثقال زرّ خالص صد مرتبه ذوب شود هرآينه چند مثقال افزون شود مصراع زرّ خالص در دل آتش خوش است انّ اللّه جميل و يحبّ الجمال عشق جوهريست بىمثل و صفت او قديم است كنت كنزا مخفيّا فاحببت ان اعرف چون آب همه را زنده دارد و مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ اكر آب عشق نبودى آبروى در رنك عالم نبودى شعر كر عشق نبودى سخن عشق نبودى * چندين سخن نغز كه كفتى كه شنودى حبّذا عشق كه سرشت او از نود و نه صفت منفصل نيست و سررشتهء او به هزار و يك اسم متّصل و كلمهايست كه بيست و نه حرف علّت اوست و مسئلهء هفتاد و سه ملّت رخصت اوست از عشق چه كوئيم و در عشق چه پوئيم نشان بىنشانى نشان اوست و سيمرغ قاف قدرت در فرمان اوست لولاك لما خلقت الأفلاك نشان عشق است قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّي بيان عشق است إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها سلطان عشق است إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ حامل عشق هم انسان عشقست و يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ هم درد عشق است و هم درمان عشق است لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَدِيداً امثال هجران عشق است نظم كرچه تفسير زبان روشنكر است * ليك عشق بىزبان روشنتر است هرچه كويم عشق را شرح و بيان * چون بعشق آيم خجل